از عذاب رفتن تو ميسوزم تو اوج غربت كاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم کاشکی نمی دونستی . ای کاش ...
واسه ي بودن با تو ، ندارم يه لحظه فرصت
اينجا اشك تو چشامو به كسي نشون ندادم
اگه بشكنه غرورم خم به ابروم نميارم
وقتي نيستي هرچي غصه ست تو صدامه
وقتي نيستي هرچي اشكه تو چشامه
از وقتي رفتي ، دارم هر ثانيه از غصه رفتنت ميسوزم
كاشكي بودي و ميديدي كه چي آوردي به روزم
حالا عكست ، تنها يادگاره از تو
خاطراتت ، تنها باقي مونده از تو
وقتي نيستي ، ياد تو هر نفس آتيش ميرنه به اين وجودم
كاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم
+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
سلام دوستان خوبم منم تصمیم گرفتم برای خودم یه وبلاگ رو استارت بزنم تا هر وقت حالم بد میشه بیام اینجا یه چیزی بنویسم . ولی چون وبلاگ نویسی بلد نیستم هنوز ، فعلا یه شعر مینویسم من خودم این شعر رو خیلی دوست دارم . توی یکی از کتابهای اریک ریموند اینو نوشته بود. اسم کتابش هم این بود : The Cathedral and the Bazaar به همه دوستان نفوذگر این کتاب رو پیشنهاد میکنم . خیلی باحاله . یه سری اطلاعات راجع به آقای ریموند اینجا هست : http://en.wikipedia.org/wiki/Eric_Raymond امیدوارم بتونین از این شعر لذت کامل ببرین و توی زندگیتون به کار ببرین دفعه بعد ایشالله خودمو معرفی می کنم . Become the master To follow the path Look to the master Follow the master Walk with the master See through the master Become the master![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
| ||||||