میشنوم صدای قلب یه پسری که تازه داره پا میزاره توی این دنیا تا یه سری بزنه چه سریع میگزره زندگی ! زندگی یعنی چی ؟؟ آغاز صدای قلبت تا آغاز صدای قبرت فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی خدا از وقتی رفتی کافر زیاد شده ، آسمون سیاه شده شبا بی ماه شده ، کار همه ریا شده همه نیمچه خنده ای دارن ، گرچه شب سیاه ست یه بچه ی دیگه با پدری که نداره خرج تحصیلات خدا بده قرآنی بهم تا قسم بخورم تو خواستی از خاک پاشیم تو گفتی آدما این زمین من ، این همه نعمت من ، پاک باشین هیشکی نگرفته درس از دین من زمین شده سرزمین غم ، سرزمین من کافر شم تا عرشم و از یاد ببرم که یه روزی کجا بودم و الان روی این زمین پست خسته رو فرشم در عجبم چرا باید بیایم پایین چند سال زجر بکشیم دوباره برگردیم بالا بعد شصت سال از بهشت بیایم و مقصد بعدی آتیش باشه آخه خدای من آتیش تا کی ؟؟ خدا تو روحتو به من امانت دادی اما من نداشتم لیاقت امانت داری خدا نمیبینی اون بالا صلحه این پایین دائما جنگه نمیبینی اون بالا انسان پاک ارزش داره ولی این پایین ببین مایه ننگه نوزاد بعدی رو پس نزار بیاد پایین تو این شیش میلیارد قربانی زیاد داریم 


+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم
رعدو برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
خزونم داره میره نموند برگی رو درخت ها
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمیباره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته
میخوام اینجا با تو باشم زیر برف وباد و بارون
نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون
نیایی با خاطراتت سر میزارم به بیابون
+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد خب ، زندگی همینش قشنگه دیگه ! این جمله از فردریش نیچه یادتون باشه : آنچه برای یک نفر سزاوار است را نمی توان گفت برای یک فرد دیگر هم سزاوار است. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست .
+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
بردی از یادم . دادی بر بادم . با یادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان . که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم . ای شمع سحرم
در بزمم نفسی . بنشین تاج سرم . تا از جان گذرم
پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
گشته ام غمگسار غم
گشته ام غمگسار غم
گشته ام ...
+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
| ||||||