در دو چشمش گناه
می خندید در گذر گاه آن
لبان خاموش شعله ای بی پناه
می خندید شرمناک و پر از
نیازی گنگ با نگاهی که رنگ
مستی داشت در دو چشمش نگاه
کردم و گفت باید از عشق
حاصلی برداشت سایه ای روی
سایه ای خم شد در نهانگاه راز
پرور سکوت نفسی روی گونه
ای لغزید بوسه ای شعله زد
میان دو لب سحرگاهان زنی
دامن کشان رفت پریشان مرغ ره
گم کرده ای بود به چشمی خیره شد
شاید بیابد نهانگاه امید و
آرزو را دریغا آن دو چشم
آتش افروز به دامان گناه
افکند او را به او جز از هوس
چیزی نگفتند در او جز جلوه ی
ظاهر ندیدند به هر جا رفت در
گوشش سرودند که زن را بهر
عشرت آفریدند شبی در دامنی
افتاد و نالید شبی ناگه سرآمد
انتظارش لبش در کام
سوزانی هوس ریخت چرا آن مرد بر
جانش غضب کرد ؟ چرا بر ذره های
جامش آویخت ؟ گنه کردم ،
گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم
و آتشین بود گنه کردم میان
بازوانی که داغ و کینه
جوی و آهنین بود در آن خلوتگه
تاریک و خاموش پریشان در کنار
او نشستم لبش بر روی
لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل
دیوانه رستم فرو خواندم به
گوشش قصه ی عشق تو را می خواهم
ای جانانه ی من تو را می خواهم
ای آغوش جانبخش تو را ای عاشق
دیوانه ی من هوس در دیدگانش
شعله افروخت شراب سرخ در
پیمانه رقصید تن من در میان
بستر نرم به روی سینه اش
مستانه لرزید گنه کردم گناهی
پر ز لذت کنار پیکری
لرزان و مدهوش خداوندا چه می
دانم چه کردم در آن خلوتگه
تاریک و خاموش

+ نوشته شده در ساعت توسط CS |
| ||||||